نوشته ها

نگاهی به کتاب «دوران بی‌خبری»

سومین گزارش، درباره ی تاراج آثار باستانی ایران

حاصل تلاش‌های شادروان رشید کیخسروی
سومین گزارش درباره‌ی تاراج آثار باستانی ایران
علیرضا افشاری

آن‌چه پیش روی شماست سومین دفتر از مجموعه‌گزارش‌های «دوران بی‌خبری» است که به کوشش شادروان رشید کیخسروی آماده شده است. دو دفتر نخستین در دوران حیات آن شادروان به چاپ رسید و سومین دفتر، اکنون، دوازده سال پس از درگذشت او. کسانی که گزارش‌‌های پیشین را خوانده باشند در جریان سال‌ها مبارزه‌ی آن شادروان با غارت‌گران یادگارهای فرهنگی سرزمین کهن‌سال‌مان، ایران، هستند و آگاهی دارند که این عشق و شور آتشین به سرزمینِ مادری، چگونه این کُرد میهن‌پرست را به راهی انداخت که همه‌ی عمر خود را مشتاقانه در آن سپری کند… عشق و شوری که نمونه‌هایش در تاریخ میهن ما کم نیست و اگر آن‌ها را به‌درستی از نظر بگذرانیم و لحظه‌ای هم بیندیشیم چه بسیار بودند کسانی که هم‌پای این بزرگان کوشیدند ولی گم‌نام مانده‌اند، آن‌گاه به‌درستی به این هوده می‌رسیم که اگر ایران ما هم‌چنان ایران است، به‌خاطر تلاش چنین مردان و زنانی است.
به کسانی که گزارش‌های پیشین نویسنده را نخوانده‌اند برای این که ارتباط بهتری با گزارش پیشِ رو برقرار کنند سفارش می‌کنم نخست نقد ارزش‌مند شادروان دکتر ایرج وامقی، استاد تاریخ، را که بر نخستین گزارش شادروان کیخسروی نوشته‌ و در بخش پایانی این دفتر آمده است بخوانند، چرا که این استاد درگذشته‌ی کرمانشاهی که خود از کوشندگان راهِ سرافرازی ایران به‌شمار می‌رود با نگاهی منطقی به تحلیل نوشته‌ی کیخسروی دست زده است. نقد او از هر جهت برای آشنا کردن خوانندگان با دغدغه‌های رشید کیخسروی -که پس از آگاهی، باید آن را دغدغه‌ی همه‌ی ما خواند و امیدوار بود روزی نقطه‌ی توجه همه‌ی ایرانیان شود- گویاست.

شادروان رشید کیخسروی

رشید زاده‌ی سیزدهم خردادماه ۱۳۱۵ خورشیدی در روستای زیویه، نزدیک سقز، بود و به تاریخِ نهم شهریورماه ۱۳۷۴ درگذشت که در همان روستایش به خاک سپرده شد. او که کارمند سازمان تأمین اجتماعی و از هم‌وندانِ شاخه‌ی کردستانِ حزب پان‌ایرانیست بود در دفتر نخستِ گزارش‌هایش به خوبی شرح می‌دهد که چگونه به راهِ پاسداری از میراث فرهنگی افتاد و عمر در این راه نهاد…
ناشر گرامی، که خود از ایران‌پرستان آذری هستند و باریک‌بینی در کارهایشان را هم از نظر دور نمی‌دارند و تلاش می‌کنند کتاب‌هایشان بی‌کم‌وکاست باشد، در نظر داشتند این کتاب ویرایشی دقیق شود. اما با پیشنهاد این‌جانب و با دلایلی که خواهم آورد این کتاب به قلمِ آن شادروان وفادار ماند. از آن‌جا که شادروان کیخسروی -همان‌طور که خود در لابه‌لای نوشته‌هایشان از همان آغاز یادآور شده‌اند- نه نویسنده، به معنای دقیق کلمه، بودند و نه پژوهشگر تاریخ، ویرایش کامل متن باعث می‌شد تا این کتاب برای کسانی که دو گزارش پیشین را خوانده‌اند و در نتیجه از صاحبان و مخاطبان اصلی گزارش سوم به‌شمار می‌آیند بیگانه نماید. از سوی دیگر، درگذشتِ آن شادروان هم سبب می‌‌شد تا با متن دست‌نویس ایشان با احتیاط بیشتر برخورد شود. پس تا آن‌جا که توانستم به عمد از ورود به ویرایش محتوایی پرهیز کردم. از این‌رو، شاید لازم باشد به چند نکته‌ی تاریخی اشاره کنم:
الف. شادروان کیخسروی در سراسر نوشته‌اش جریانی را که آگاهانه -و حتا فراتر از کسب عواید مادّی- دست به دزدی و نابودگری سازمان‌دهی‌شده‌ی یادگارهای فرهنگی ایران می‌زند «صهیونیست» نامیده است. شاید این نام، درست و بامسمّا باشد و شاید نه. حتا در بخش‌هایی از گزارش‌های شادروان کیخسروی، اشاره‌هایی زمان‌دار به این جریان شده که با تاریخ پیدایش مکتب سیاسی‌ای که ما با این نام (صهیونیسم) می‌شناسیم هم‌خوانی ندارد. ولی به گمانم همه‌ی ما که دل در گرو سربلندی این آب و خاک داریم با این اندیشه‌ی آن شادروان هم‌داستان باشیم که جریانی ایران‌ستیزانه در سطوحی از نیروهای تأثیرگذار جهانی، حضوری همیشگی و پویا دارد. دست‌کم تا همین چند دهه‌ی پیش می‌شد حضور آشکار آنها را در پیرامون‌مان دید که چگونه امپراتوری روسیه و پس از آن اتحاد جماهیر شوروی در شمال، و امپراتوری انگلستان در غرب و شرق و جنوب برای زدودن فرهنگ ایرانی و نشانه‌های آن هم‌چون جشن نوروز، نام‌های ایرانی مناطق و زبان فارسی بی‌وقفه تلاش می‌کنند. نسل ما هم بارقه‌هایی از چنین جریانی را در اندیشه‌های شاگردان کوچک این مکتب، هم‌چون صدام‌حسین و طالبان و القائده، دیده است.
بیان این که چرا چنین جریانی هست و به‌دنبال چیست، فرصتی دیگر می‌خواهد، ولی به هر رو -به درست یا غلط- واژه‌ی صهیونیست در ادبیات کیخسروی معرف چنین جریانی است. شاید در جاهایی -از نگاه گروهی که شناخت‌شان از چنین جریانی اندک است- قلم آن شادروان رنگ تعصب به خود گیرد ولی با خواندن همه‌ی گزارش‌های او، می‌توان این کنش را قابل درک و شایسته‌ی بحث دانست. فقط در این‌جا نکته‌ای را نباید از نظر دور داشت، و آن تفاوت میانِ ایرانی یهودی با چنین جریانی است، همان‌طور که خود آن شادروان هم بر این سخنِ دکتر محمدعلی سجادیه صحه گذاشته است که: «شما بنویسید که با یهودیان سر ستیز ندارید و منظورتان صهیونیست‌ها می‌باشد، زیرا یهودیان به مملکت ما خدمت نموده و حساب‌شان جداست و دوست‌داشتنی هستند». (ص. ۱۰۵، همین کتاب)
من به‌شخصه بر این باورم که وابستگان قوم خزر پس از گرویدن به دین گرامی یهود به خاطر پاره‌ای آرمان‌های قومی، این باور برتری نژادی و ریاست کردن بر دیگران را با آن دین پیوند زدند وگرنه یهودیان شرقی را که گروهی از هم‌میهنان شریف ما را هم شامل می‌شود از چنین آلودگی‌هایی جدا می‌دانم و این نظر ناشر گرامی هم هست و با اطمینان می‌گویم که شادروان کیخسروی هم بر پایه‌ی عشق بی‌اندازه‌ای که به ایران و ایرانی داشت از چنین اندیشه‌ای به دور است، چرا که ایران هیچ‌گاه به‌مثابه‌ی مذهب، تیره، نژاد یا قومی خاص نبوده و به همین دلیل، ایران‌پرست بودن به معنی دوست داشتن این خاک و همه‌ی کسانی است که در آن می‌زیند. پس، اگر در جایی امکان برداشت دیگری از نوشته‌ی آن شادروان وجود دارد من آن را ناشی از کم‌تجربه‌گی خود در ویرایش می‌دانم و پیشاپیش عذر می‌خواهم.
در ضمن -همان‌طور که آشکار است- مسأله‌ی دزدی یادگارهای فرهنگی محدود به باورمندان دین یا آیینی خاص نیست و همان‌طور که شادروان کیخسروی در میانه‌ی بخش «غار کنه‌که یا غار دیو سپید زیویه» اشاراتی دارد، مسلمانانی هم هستند که در این امر نقشی به‌سزا دارند.
ب. در جاهایی که شادروان کیخسروی اشاره‌هایی تاریخی دارد باید با کمی احتیاط برخورد شود هر چند این موضوع‌ها هیچ از ارزش تجربه‌های دست اولی که ایشان گزارش می‌کند و بیشتر شخصی هستند کم نمی‌کند. نمونه‌ای از این موردهای تاریخی، اشاره‌ی آن شادروان به تحریک غرب در یورش وحشیانه‌ی چنگیز و سپاهیانش به ایران است که فاقد منبع است. منابع تاریخی‌ای که من با آنها آشنا هستم هر چند سخن از آمادگی سپاه چنگیز به این یورش رانده‌اند، ولی اشاره هم دارند که بهانه‌ی آن را خود ما در اختیارشان گذاردیم.

  

 

 

نخستین و دومین گزارش

رشید کیخسروی

 

 

 

هم‌چنین از خوانندگان گرامی، پیشاپیش اجازه می‌خواهم که فراتر از وظیفه‌ی بر دوش گرفته، توجه‌شان را به اهمیت بخش‌هایی از کتاب جلب کنم:
۱- بسیاری از درد دل‌ها و گلایه‌های شادروان کیخسروی کماکان به قوّت خود پایدار هستند و هم‌چنان شایسته‌ی پی‌گیری از سوی مسؤولان دلسوز. یکی از آنها اشاره‌ی ایشان است به بی‌کانون بودن باستان‌شناسان، آن‌هم در حالی‌که «همه‌ی صنوف و فعالیت‌های اجتماعی و صنفی حتی آپاراتی‌ها و کرایه‌دهندگان دوچرخه و دام‌داران و سبزی‌فروشان و هر کدام از صنوف مملکت دارای اتحادیه و انجمن و صنف و کانون هستند و صنفی بدون اتحادیه و یا انجمن در کشورمان وجود ندارد. همه‌ی حرفه‌ها و مشاغل، جلسات هفتگی و ماهیانه و سالیانه داشته و اعضای هر گروه در گردهم‌آیی و مشاورات انجام‌شده، در جریان پیشرفت کارهای‌شان انجام می‌گیرند و موانع و مشکلات را به کمک هم برطرف می‌کنند اما متأسفانه تنها و تنها باستان‌شناسان هستند که از وجود حتی یک کانون محروم بوده و باید از باستان‌شناسی ایران به عنوان بی‌کانون‌ها یاد نمود و تنها باستان‌شناسان ایرانی هستند که هیچ‌گونه ارتباط مادی و معنوی و فرهنگی و صنفی و حرفه‌ای با همدیگر و جامعه نداشته و فاقد پیش‌کسوت و بزرگ و مرجع ذی‌صلاح حرفه‌ای هستند» (ص. ۶۶). [۱]
و این در حالی است که باستان‌شناسی در کشور ما باید از اهمیت بسیار بالایی برخوردار باشد، به دو دلیل: الف) کهن‌سال بودن تمدن در فلات ایران و ارزش‌های فراوان انبوهِ میراث شکل‌گرفته از آن، که نه تنها در اختیار داشتن آنها برای نگارش تاریخ ایران ضروری است بلکه در بخش‌هایی، تاریخ جهان را بازسازی می‌کند. هم‌چنین این یادگارها نقشی به‌سزا در امر گردشگری، که پردرآمدترین صنعت جهان است، دارند؛ ب) جنبه‌ی بسیار مهم هویتی این آثار است که در میانه‌ی تبلیغات ضدایرانی جریان قدرتمند ایران‌ستیزِ یادشده، می‌تواند در بالا بردن اعتماد ایرانیان به خویش و در نتیجه پذیرا ساختن آنان به حضور پررنگ در سطح جامعه‌ی جهانی -هم‌چون همیشه‌ی تاریخ- بسیار مؤثر باشد.
من -به عنوان یکی از کوشندگان پرونده‌ی ملی سد سیوند و پاسداری از آثار دشت پاسارگاد و تنگ چشمه (بُلاغی)- به خوبی لطمات جبران‌ناپذیر منسجم نبودن باستان‌شناسان‌مان را در آن برهه‌ی حساس از نزدیک درک کردم. در حالی که برخی از باستان‌شناسان دلسوز ما جداگانه اظهار نظرهای کوتاهی درباره‌ی پیامدهای تخریبی سد سیوند -و در کل روالی که در انجام دادن امور عمرانی در کشور در جریان است- می‌کردند، نتوانستند با اقدامی هماهنگ سازمان میراث فرهنگی را در این زمینه وادار به واکنش کنند، در حالی که پیش یا پس از این رویداد تلخ، هر کدام جداگانه برخوردهایی با دیگر نمونه‌های آسیب‌رسان به میراث داشتند و شاهد نابودی بخش‌هایی از یادگارهای فرهنگی سرزمین‌مان، که مسؤولیت‌ نجاتش را بر عهده داشتند، توسط طرح‌هایی عمرانی بودند… و این روند هم‌چنان ادامه دارد.
این نوع برخورد باستان‌شناسان از آن‌جا ناشی می‌شود که آنها تنها می‌توانند در یک جا کار کنند و آن، سازمان میراث فرهنگی است. از این‌رو، پی‌گیری نظر کارشناسی‌شان تنها یک پیامد دارد؛ بیکار شدن و جدایی همیشگی از کاری که عشق و تخصص‌شان است. چنین موردی بارها رخ داده است که دست‌کم یک مورد آن به مطبوعات کشیده شد -هر چند نتیجه‌ای از آن عاید نشد- و جالب است نام آن باستان‌شناس شریف در بخشی از خاطرات شادروان کیخسروی در همین دفتر آمده است. این‌جاست که اهمیت وجود یک کانون نیرومند صنفی برای باستان‌شناسان، بیش از پیش چهره می‌نمایاند.
۲- ایران‌دوستانی که ماجرای سیوند را پی‌گیر بودند حتماً با این سخن شادروان کیخسروی هم‌راه هستند که: «متأسفانه سازمان میراث فرهنگی کشور طی این بیست‌ و اندی سال گذشته نتوانسته یا نخواسته و یا عوامل نفوذی نگذاشته‌اند کاری به نفع آثار باستانی انجام داده و قدمی هر چند کوچک و ناچیز در جهت حفظ مصالح ملت بردارند، بلکه برعکس تمام اقدام‌ها و برنامه‌ریزی‌های آن به زیان جامعه و آثار باستانی است و اگر وضع به همین منوال ادامه یابد، چند سال بعد نام و نشانی از میراث‌های فرهنگی باقی نخواهد ماند و داغی بر قلب ملت ایران نقش خواهد بست که تا ابدیت پاک نخواهد شد» (ص. ۷۱).
۳- با خواندن دردنامه‌های کیخسروی درباره‌ی غارت آثار ذی‌قیمت زیویه توسط غارتگران داخلی و خارجی، هم‌چون استاد ایرج وامقی، این پرسش برای‌مان پیش می‌آید که «راستی ماجرای این گنجینه‌، ماجرایی استثنایی در تاریخ باستان‌شناسی و حفریات تجارتی آثار کهن‌سال این ملت است؟ اگر کیخسروی سی سال برای اثبات این نکته که «کشف تصادفی» در کار نبوده و «عتیقه‌شناس مشهور ایرانی و بازرگان عتیقه» یعنی آقای ایوب ربّنو به دست‌یاری اسدالله… و بالاخره در زیر نظر مقامات مسؤول و با امتیاز رسمی آنان این آثار را پیدا کرده، به یغما برده و اکنون به ریش ما می‌خندد رنج نبرده بود، آیا اکنون معلومات ما همان نبود که از نوشته‌های آقایان گدار و گریشمن و واندنبرگ و… داشتیم، و روستاییان زیویه را عامل این تبه‌کاری و به غارت بردن آثار فرهنگی این مرز و بوم نمی‌شناختیم؟ آیا ده‌ها و صدها ماجرای دیگر در تاریخ باستان‌شناسی ایران نظیر زیویه وجود ندارد که در آن‌جا کیخسروی دیگری پیدا نشده که زندگی‌اش را صرف تبرئه‌ی هم‌ولایتی‌های دهن‌آلوده و یوسف‌ندریده‌ی خود کند؟»
شاید کسب چنین آگاهی‌ای همواره هشداری برای ما باشد تا کودک‌وارانه خامِ‌ خبرهایی که می‌شنویم، نشویم. برای مثال، آن‌گاه به‌راحتی نخواهیم پذیرفت که منطقه‌ی باستانی جیرفت را مردمان بومی غارت کردند و اشیا را هم به سرعت به بیگانگان فروختند (!)، آن‌هم ۶۰۰۰۰۰ شیء تاریخی! البته این پذیرفتنی است در هنگامی که هیچ‌گونه آموزشی درباره‌ی اهمیت ملی یادگارهای فرهنگی داده نمی‌شود کسانی از خود ما دست به چنین عمل ننگینی بزنند و شرف و حیثیت ملی‌مان را بفروشند، اما این کار در حدّی گسترده نیست و من بر این باورم که با اندک آموزش‌هایی از طریق رسانه‌های همگانی و گنجاندن مفادی در این‌باره در کتاب‌های درسی و در عین حال توجه به اهمیت درس تاریخ و ارایه‌ی آن به دور از نگاه‌های یک‌سونگرانه به آسانی می‌توان سم‌پاشی‌های چند سده‌ای ایران‌ستیزان را پاک کرد. شادروان کیخسروی به بخشی از این ضدفرهنگ‌سازی‌های بیگانگان در بخش نخست همین دفتر اشاره کرده‌اند.
۴- هم‌چنین دوست دارم توجه شما را جلب کنم به شرح کشاف شادروان کیخسروی از داستان شکل‌گیری سازمان میراث فرهنگی کشور در فصل «سرنوشت آثار باستانی در سال‌های نخست انقلاب اسلامی»، که در آن به خوبی زوایای توانایی و اهمیت آن سازمان را شکافته است و سرانجام به عملکرد دردآور آن پرداخته و کاستی‌هایش را یادآوری کرده تا شاید گوش شنوایی باشد و آن را بشنود؛ به‌ویژه آنانی که صادقانه می‌خواهند با «صهیونیسم» بجنگند، چرا که نگه‌داشت یادگارهای پرارج نیاکان و پاسداری از هوّیت ایرانی و یکپارچه دیدن تاریخ دراز ایران و ایرانی، و طرد کسانی که تاریخ ما را به «پیش و پس» تقسیم می‌کنند، بزرگ‌ترین ضربه به آن شبکه‌ی جهانی و گسترده‌ خواهد بود. پیشنهادهای آن شادروان هم‌چنان می‌تواند شایسته‌ی توجه ایران‌دوستانی که بر مسند امورند باشد، به‌ویژه اخطارهایش درباره‌ی آثاری که در انبارها در شرف نابودی کامل‌اند.
۵- از دیگر بخش‌های که دریغم می‌آید خوانندگان گرامی را به آنها توجه ندهم شرح دیدار شادروان کیخسروی است با شادروان استاد امیرتوکل کامبوزیا، چهره‌ی برجسته‌ی جامعه‌ی بلوچ ایران که آگاهانه ایران را می‌پرستید. و یکی از غم‌نامه‌های (تراژدی‌های) جنبی این گزارش هم در همین بخش است؛ آن‌جا که سرهنگ رضوانی، رییس ساواک استان سیستان و بلوچستان را -که استاد تنها به او اطمینان و علاقه داشت- پس از انقلاب به جرم کشتن استاد به جوخه‌ی آتش سپردند…
۶- در پایان یادآور می‌شوم که شادروان کیخسروی در این دفتر -به‌ویژه در فصل نخست- اشاره‌هایی دارد به رویدادهایی که بازخوانی آنها توسط پژوهش‌گران می‌تواند راه‌گشای بازنویسی بخش‌هایی از تاریخ سرزمین ما باشد. او پس از سال‌ها تجربه، دیگر در زمینه‌ی کار خود کارشناسی برجسته شده بود و مانند کاراگاهی خبره می‌توانست با دیدن نشانه‌هایی از تشابه صحنه‌های وقوع جرم با صحنه‌ی زیویه، ردّ غارتگران یادگارهای فرهنگی را بیابد…
***
جالب است که، شیوه‌ی نگارش شادروان کیخسروی مرا بسیار به یاد قلم شادروان ذبیح‌الله منصوری می‌اندازد؛ تکرار یک موضوع با جمله‌های مختلف و توصیف همه‌ی دقایق. فصل «یک خاطره و یک یادآوری» نقطه‌ی اوج چنین تشابهی است و از سوی دیگر نشان‌دهنده‌ی توانایی این مرد مبارز در پردازش ماجرا. شادروان منصوری هم -که کتاب‌خوان شدن چندین نسل ایرانی وام‌دار تلاش‌های اوست- زاده‌ی سنندج بود، ولی نمی‌دانم که آیا او کُرد بود یا نه، ولی عشق‌اش به ایران و تاریخ و فرهنگ آن را می‌توان در سراسر کتاب‌هایش یافت.
دوست دارم در پایان بگویم که توجه به رویدادهای پیرامون، کم‌ترین درسی است که از آن شادروان می‌توان گرفت. این، به‌ویژه برای نسلی که می‌رود آگاهی‌اش را نسبت به خویش افزون کند تا پاسدار فرهنگ ملی باشد، درس بزرگی است. اگر ایران را دوست داریم آن را تنها محدود نکنیم به مقداری غُر زدن و شکایت کردن از اوضاع زمانه، بلکه باید تا جایی که می‌توانیم برای رفع معایب بکوشیم؛ آگاهی خود را بالا ببریم و تلاش کنیم در حرکت‌های گروهی فرهنگی نقش داشته باشیم تا شاید آرزوی آن شادروان در توجه ملی ما به یادگارهای فرهنگی -که می‌تواند سرآغازی باشد برای ساختن آینده‌ای روشن- برآورده شود.
نوشته‌ی رشید کیخسروی زیر عنوان «نامه‌ای به وزیر فرهنگ و آموزش عالی: آثار باستانی ایران و خطر نابودی» که به تاریخ بیست‌وششم آبان ۱۳۶۵ در روزنامه‌ی اطلاعات به چاپ رسید و در بخش پایانی کتاب آورده شده است، سندی است گویا از این که هنوز در این سرزمین، نیروی عشق بر نیروی عقل می‌چربد و سخنی که باید باستان‌شناسان ما می‌زدند شجاعانه از قلم فردی خارج شده که عمرش را در راه سربلندی ملت و میهنش گذراند. روزی که جنبش میراث فرهنگی ما به ثمر برسد و ما قدرِ یادگارهای پرارج نیاکان را بدانیم و آنان را گرامی بداریم، باید یاد کنیم از آن کُرد سوخته‌دل که به حق فرزند پاک میهن بود…
گزارش چهارم و گزارش نیمه‌تمام پنجم آن شادروان نیز در آینده‌ای نزدیک توسط همین ناشر به چاپ خواهد رسید. پیرو روالی که شادروان کیخسروی پیش گرفته بود، اگر خوانندگان گرامی، در همین‌باره مطلبی برای ناشر بفرستند به دفتر‌های بعدی «دوران بی‌خبری» خواهیم افزود.
پاینده ایران
علیرضا افشاری
یوسف‌آبادـ اردی‌بهشت ۱۳۸۷ خورشیدی

[۱]خوشبختانه مدتی است که انجمنی در این حوزه تشکیل شده است، هر چند هنوز تا استقلال کامل و حضور پویا در جامعه فاصله دارد. [برابر تارنمای «انجمن علمی باستان‌شناسی ایران» اساس‌نامه‌ی آن در تاریخ بیستم مهرماه ۱۳۹۰ به تصویتِ مجمع عمومی آن رسید و زیر نظر وزارت علوم، تحقیقات و فناوری فعالیت خود را آغاز کرد. «جامعه‌ی باستان‌شناسی ایران» هم به گونه‌ای خودانگیخته و سمنی کوشش‌های خود را در همان حدود زمانی منسجم کرد و دنبال نمود]

برگرفته از کانال تلگرامی نگاه ملی IranianLook@

پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *